تبليغاتX
نان روزانه
شنبه بیست و نهم تیر 1387

كاغذ بي خط
مثل خطي نوشته شده روي كاغذ بي خط با نقطه اي در انتهاي جمله تمام مي شود .

lمثل خطي كه روي كاغذ بي خط نوشته ميشود ...


با مهشيد مهشيد  گفتنهايش  ....
 حميد هامون را وقتي كه درسينما ديدم كودك بودم انگار هيچ نفهميده از سالن بيرون آمدم اما نميدانم چرا هنوز توي سرم چرخ مي خورد : مهشيد  ... مهشيد  ... "


فكر مي كنم به نقشهاي زيادي كه بدون او روي كاغذ فيلمنامه ها معطل مي مانند . چقدر نقش ديگر بايد بازي ميكرد ...

با سر تكان دادن هايش توي هوا ، با صداي گرفته و گيرش روي سين و شين ، با دستهايش كه هميشه انگار چيزي را نشان مي داد .... تمام مي شود .



چه خوب كه حالا كه ميرود در لباسي از عزت و بزرگواري و خوبي ميرود ... چه خوب كه يادش باهميشه خوبي مي ماند ... 

چه خوب كه هميشه مي شود به صدايش گوش داد :
- علي كوچيكه ... علي بونه گير

چه خوب كه ميشود مطمئن بود ديگر امكان ندارد كسي به اين خوبي اين شعر را بخواند .






تمام مي شود ... و صدايش اما " مهشيد .... مهشيد ...  "




اين مطلب را بخوانيد :‌  خداحافظ آقاي هامون

وردست شاطر
 پخته شده در ساعت  12:29  توسط محبوبه آب برین   | 

~ ~ ~
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
ممنون

هزار با ر ممنون ازاین همه سلام و این همه مدلی که با من و این نان من ...

آن چه بود همانطور که گفتم بود و تمام شد . تمام ... و بس

 

من همین جا هستم با نانی دردستم و از پشت درخت در آمده به شما سلام می کنم .

 

 

سلام ...

 

وردست شاطر
 پخته شده در ساعت  19:10  توسط محبوبه آب برین   | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387


محبوبه آب برين


داشتم تمام ديروز مي رفتم و تمام روزهاي گذشته مي رفتم . داشتم فكر مي كردم اين رختها ي كهنه و اين نانهايي كه حالا هر تكه اش ميان شماست را از اينجا ببرم ...
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش      بيرون كشيد بايد

بايد بايد بايد از اين ورطه رخت خويش . ميرفتم و نگاه نمي كردم به كلاهي كه حتمن اينجا افتاده بود . و پل هايي كه پشت سرم  است ايستاده بودند و هزار هزار بار صدا مي كردند . محبوبه ي شمارش نشده ي من !!!‌

من مردم بودم ، نگران ،‌گرسنه ،‌شوربخت ،‌حتا خيلي بيشتر از خود خود لنگستن هيوز . اما مي رفتم و نان قسمت كردن و نان بودن را حتا همين جا هم نگه نمي داشتم ..

مي رفتم روي كلمه ي حذف وبلاك و تمام ! همين و تمام !


راستش تما كردن خيلي جرات مي خواهد و تو كه حالا اين طوري به اين جمله ها نگاه مي كني . دلتنگي من زنده ميشود . بيدار مي شود . اهل خودويرانگري ام . اهل دوباره از صفر همه چيز . اهل كله خر بازي ها و سرسختي ها ...

نگاه مي كني و تمام نمي شوم . ميرفتم تمام ديروز .
مي رفتم تمام روزهاي گذشته و .
ببرم از اينجا كه حالا پيش شماست  نانهايي كه هر تكه اش و اين كهنه رخت ها .
بايدكشيد بيرون
خويش از اين ورطه ي بي بخت و رخت .

وردست شاطر
 پخته شده در ساعت  15:56  توسط محبوبه آب برین   | 

~ ~ ~
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
اين گاف درست زير تيغ آفتاب آمد :






www.gaaf.ir

وردست شاطر
 پخته شده در ساعت  16:37  توسط محبوبه آب برین   | 

~ ~ ~
یکشنبه شانزدهم تیر 1387
و ناگهان مشق شب !



تازه بعد از 21 سال بالاخره نمایش داده می شود. آن هم در قالب برنامه ی 100 فیلم از شبکه سوم سیما. همه اش تا قبل از این که نشانش بدهد با کلاس اولی ها اشتباه می گرفتمش. سینما قصر صلایی بود که این ها را نمایش می داد و هر پنج شنبه سینما و هر فیلم شاید 5 یا 6 بار و پدرم می گفت سینمای ایران یعنی بیضایی ، یعنی ناصر تقوایی ، امیر نادری ، و می گفت سینمای ایران یعنی عباس کیارستمی . نمی دانم پدرم این قدر با هوش بود که 21 سال پیش این ها را می دانست.

حالا در فرانسه سینمای کیارستمی فیلم هایش را به صورت دوره ای در سال پخش می کند . همه ی فیلم هایش را و دایی ممد می گوید فرانسوی ها عاشق کیارستمی اند . و می گوید همه با اسم کوچک صدایش می زنند وقتی اینجا می آید .

آماده به سینما شهر صنعتی سینمایی که سالهاست در شهر من تعطیل شده و خدا می داند برای این که بیاید چند روز دویده بودیم . و سینما شهر صنعتی کولر ندارد و صندلی هایش همه شکسته اند و شاید 10 سال است که هیچ فیلمی آن جا نمایش داده نشده .

آمد و اینقدر خودموانی بود که از پشت میکروفون وقتی گفتم : سلام آقای کیارستمی . بی مقدمه آمد بالا و رو به من و جمعیت گفت سلام .


تمام صندلی ها پر بود و هیچ صدایی شنیده نمی شد . همه به پرده زل زده بودند و زندگی و دیگر هیچ نمایش داده می شد . با این که همه عینک سیاهش را دیدیم و باور کردیم که این یک ژست توی عکس نیست اما بارها و بارها فلاش دوربین ها جلوی چشمانش روشن و خاموش شد.


باور نمی کرد ، می گفت امکان ندارد که کسی در این شهر کوچک فیلم 5 را دیده باشد.رنیم کرد خیلی ها
ABC آفریقا را دیده باشد .
همه چیز برایش عجیب بود و وقتی با اولین تعارف دوستانه ی پدرم روی میل های خانه ی ما نشست گفت : چقدر چایی مزه می دهد .

مثل یک دوست چند ساله لم داد روی مبل و از چیزهایی خیلی ساده حرف زد و چایی خورد .

+


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

وردست شاطر
 پخته شده در ساعت  13:35  توسط محبوبه آب برین   | 

~ ~ ~